X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
یکشنبه 23 آبان 1395 @ 09:34

داستان

عاقد گفت عروس خانوم وکلیم ؟

گفتند عروس رفته گل بچینه، دوباره پرسید وکیلم عروس خانوم ؟

عروس رفته گلاب بیاره

عاقد گفت : برای بار سوم میپرسم ؛ عروس خانوم وکیلم ؟

عروس رفته

عروس رفته بود !!

پچ پچ افتاد بین مهمانها، شیرین 13 سالش بود

وراج و پر هیجان، بلند بلند حرف میزد و غش غش میخندید.

هر روز سر دیوار و بالای درخت پیدایش میکردند. 

پدرش هم صلاح دید زودتر شوهرش بدهد !

داماد بد دل و غیرتی بود و گفته بود پرده بکشند دور عروس.

شیرین هم از شلوغی استفاده کرده بود و چهار دست و پا از زیر پای خاله خانباجی ها که قند می ساییدند، زده بود به چاک .

مهمانی به هم ریخت؛

هر کس از یک طرف دوید دنبال عروس مهمانها ریختند توی کوچه..

شیرین را روی بام همسایه پیدا کردند، لای طنابهای رخت

پدرش کشان کشان برگرداندش سر سفره ی عقد.

گفتند پرده بی پرده ! 

نامحرمها رفتند بیرون کمال محکم مچ دست شیرین را سفت نگه داشت.

عاقد گفت اسغفرالله برای بار دهم میپرسم وکیلم؟

پدر چشم غره رفت و مادر پهلوی شیرین را نیشگون ریز گرفت.

عروس با صدای بلند بله را گفت و لگد زد زیر آینه...

زن ها کل کشیدند و مردها به هم تبریک گفتند.

کمال زیر لب غرید که آدمت میکنم جوووجه و خیره شد به تصویر خودش در آینه ی شکسته...

فردای عروسی شیرین را سر درخت توت پیدا کردند !

کمال داد درختها را بریدند سر در دیوارها هم بطری شکسته گذاشتند

به درها هم قفل زدند ...

اسم عروس را هم عوض کردند و کمال گفت چه معنی داردکه اسم زن آدم شیرینی و شکلات باشد !!

شیرین شد زهره.

زهره تمرین کرد یواش حرف بزند. کمال گفت چه معنی دارد زن اصلا حرف بزند؟ فقط در صورت لزوم !

آنهم طوری که دهانت تکان نخورد.

طوری هم راه برو که دستهایت عقب جلو نرود به اطراف هم نگاه نکن فقط خیره به پایین یا روبرو.

زهره شد یک آدم اهنی تمام و عیار. فامیل ها گفتند این زهره یک مرضی چیزی گرفته

آن از حرف زدنش ،آن از راه رفتنش.

کمال نگران شد، زهره را بردند دکتر 

دکتر گفت یک اختلال نادر روانی است !!

همه گفتند از روز عروسی معلوم بود یک مرگش میشود

الان خودش را نشان داده.

بستریش که کردند کمال طلاقش داد ...

خواهر ها گفتند دلت نگیره برادر!

زهره قسمتت نبود . برایت یک دختر چهارده ساله پسندیده ایم به نام شربت!!


| من یک زنم / صدیقه احمدی |

#داستانک

@mandarine


پ.ن: احمق نباشیم :/

نظرات (4)
archer
چهارشنبه 3 آذر 1395 ساعت 20:41
تهش همونه. حماقت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هعی...
فائــــزه
سه‌شنبه 25 آبان 1395 ساعت 03:01
نویسندش فک کنم عمه ام باشه
تشابه فامیلی:))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هاهاهاها
فائــــزه
سه‌شنبه 25 آبان 1395 ساعت 03:00
چ غم داشت:(
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اوهوم
یوسف
یکشنبه 23 آبان 1395 ساعت 17:49
هعی ... :(
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هعی...
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.