X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 24 خرداد 1396 @ 17:36

نقل مکان

پنج‌شنبه 24 فروردین 1396 @ 13:34

یه حس مزخرف

از صبح که بیدارشدم، احساس بی حالی دارم. هرچند خیلی خوشحالم از اینکه دیشب گل خریدم، اما احساس بی حسی شدیدی دارم. 



بعضی روزا انگار میخوان بهت بگن زورشون از تو بیشتره :/

سه‌شنبه 22 فروردین 1396 @ 17:34

پدر

شک ندارم که بهشت در دستان تو جاریست پدر

همین دستانِ چروکیده و زبر اَت...

که گاه اشک هایم و پاک می کنند و می گویی

دخترِ من نباید گریه کند...

که گاه دستانم را می فشارند و می گویی

توکل کن، نگران نباش...

که گاه موهایم را می بافد این دستانِ پرمهرت 

و من خودم را لوس میکنم...

که هرچه بگویم کم گفته ام از تمام ِ محبت و مهربانیِ پنهان شده در دستانت...


بشنویم... 


+ دلم واسه بابام تنگ شده. 

+ روزتون مبارک آقایون.

سه‌شنبه 22 فروردین 1396 @ 17:13

عجیب غریب

از پریروز تا دیروز عصر کارای عجیب غریب از من سر زده. نه اینکه عجیب باشه، یه چیز معمولیه و چون من تا قبل از پریروز ار این کارا نکردم، پس عجیب غریب محسوب میشه. خب بذارید اینجوری بگم، به ناگاه تصمیم گرفتم یه جعبه که دورش از این طنابای کنفی (اسمشو نمیدونم از اینا که رنگش مث رنگ گونی ه) و گونی  و داخلش پارچه ی سفید واسه یه سری از وسایلا درست کنم. خی واسه دورش که زیاد سخت نبود و نیست. فقط چسب لازم بود :)) اما واسه اون قسمت داخل باید می نشستم می بریدم و می دوختم. و خب کار سختی نیست فقط یکم حوصله میخواد که من گاهی واسه خیاطی ندارم، درواقع بیشتر مواقع حوصله ی خیاطی رو ندارم. تمام اونجعبه با اتو کردن و دوختی و سر هم کردن 4 ساعته درست شد. 

و اما دیروز، من نمی دونم چرا اما دلم دامن خواست. مطمئنا دامن رو خریدم اما از اونجایی که بنده خیلـــــــــــــــــــی کمر باریک تشریف دارم، یه مشکلی داشت اون دامن خریداری شده. اصن آهنگ کمر باریک ِ من رو واسه من خوندن :))

دست به کار شدم و به طور کاملا آماتوری، کمر دامن رو درستش کردم حرفه ای وار :))

تازه با اون دامن تیپ زدم و رفتم مهمونی. 

خودم تعجب کردم...

فهمیدم می تونم خیاط هم بشم اگــــــــــــــــــــــــــــــــــــر بخوام، که نمیخوام. 


+ گل من، بدون من غمگین میشه، پرپر میشه. یعنی از خودم حساس تر و نازک نارنجی تر همین گلِ من ه، از دیشب که آوردمش خونه روحیه ش عوض شده، برگ جدید در آورده. خیلی حس خوبیه.

شنبه 19 فروردین 1396 @ 13:02

جی جی جینگ ١٣٩٦ :)

سفر ما از قبل از عید شروع شد، خب مسلما به شهر زیبا و دوست داشتنی ه من رفتیم، شیراااااز :)

بارون شدیدا می بارید... انگار شمال اومده باشه شیراز :))

بعدشم که برگشتیم تهران، و یه سینمای دبش و بعدش راهی شمال شدیم، دو سه روز اونجا بودیم و برگشتیم.

این تا ١٣ ام بود.

و اما بعدترش، برگشتیم و خونه در حال انفجار بود. به قول دخترخاله م انگار وسایلا خودشون راه میرن. چون هرجور حساب میکنم وقتی رفتیم خونه نامرتب نبود :/

همچنان مشغول بشور و بسابم و وقت نشده که بیام بنویسم. آخر هفته ها هم معمولا مهمانی میریم.

امروز داشتم تراس رو میشستم، بعد یه سری طبقه چوبی داریم که زیر پکیج گذاشتیم، واسه ترشی و ... (مامانامون کلی ترشی واسمون میفرستن) بعد اینکه یه یا کریم تو پکیج لونه ساخته، امروز این قفسه ی چوبی رو کشیدم اینور که یه چیز وحشتناک دیدم، جوجه های یا کریم ه، افتاده بودن اون زیر و چون راهی نداشتن همونجا مرده بودن. خیلی بد بود، خیلییییی. مامانشون تنهاست :(( همه ی بچه هاش مردن چون اون قفسه اونجا بود :( قفسه رو آوردم توی خونه. تو حموم شستمش و گذاشتمش کنار آشپزخونه. دیگه اونجا نمیزارمش. خیلی صحنه ی بدی بود.

به مامانم زنگ زدم و گفتم خیلی ناراحتم، همه ی بچه هاش گیر کردن و مردن. گفت یکی مثل تو اینقدر ناراحت میشه واسه چند تا جوجه و یکی مثل داعش سر میبره :/

هعیییی...

قراره تو تراس رو پر از گل کنم. شمعدونی هم حتما میذارم. جالبه بچه بودم شمعدونی دوس نداشتم اما الان دارم.



راستی سال نو مبارک.

چهارشنبه 25 اسفند 1395 @ 02:10

بی خوابی

لعنت به بی خوابی های بی موقع :(((

شنبه 21 اسفند 1395 @ 13:50

همساده گان

نمیدونم چرا این همساده گان ما کلا بی فرهنگ هستن، همیشه تو پاگرد می ایستند و با هم بلند بلند صحبت میکنن، کلا سیستمشون اینه، چون خودشون صحبت میکنن متوجه نیستن ساختمون رو گذاشتن رو سرشون، امروز بعد از ٩ ماه رفتم بهشون گفتم، بارها خواستم بیام بهتون بگم ولی چیزی نگفتم اما امروز اومدم بگم اگه میشه تو پاگرد باهم صحبت نکنین، گفتن ما همین الان اومدیم، گفتم نیم ساعت هست، و البته بچه هارو هم نمیفرستین توی پارکینگ، که در جواب گفتن بچه ها زمستون بیرون نبودن، گفتم بله درسته، اما لطفا هوا که خوب شد بفرستینشون تو پارکینگ چون شاید یکی مثل من بخواد درس بخونه یا اصلا بخواد بخوابه. خودتون رو بذارید جای من. یکیشون که خیلی پر رو بود، اما اون دوتا فهمیدن من چی میگم. 

الانم رفتن داخل، هرچند، یه ٥ دقیقه اومدن بیرون دوباره.

اگه دوباره بیان و صدا بدن، دیگه بهشون نمیگم، چون اگه باشعور باشن با همین یه بار متوجه میشن.


اینم از همساده گان ما :)

چهارشنبه 18 اسفند 1395 @ 20:29

زن

سرمان بدجور درد میکند برایِ   نپذیرفتن اتفاقات.

زن با استرسی که از تمام وجودش ساطع میشود نشسته بر صندلی، لات وار نشسته و برای تسکین درد خود می پرسد، شما هم برای نازایی میای؟ نگاهم را بر لب هایش متمرکز میکنم، ادامه می دهد، من دو ساله دارم خودمو به این درو اون در میزنم، دکترم میگه از استرس زیاد حامله نمیشم. منتظر جواب نمی ماند، ادامه می دهد، بهم گفتن هر شب یکم ویسکی بخور، مثلا نصف استکان تا آروم بشی، چشمام مثل کارتونای ژاپنی گرد میشن از تعجب و کلی فکر جور واجور میاد تو ذهنم. 

نگاهم میکند و می پرسد، برای نازایی اومدی؟ پاسخم بی شک نه هست. میگویم نه. در ادمه میگوید من خیلی استرس دارم، میگویم خودتونو مشغول کنین، استخر، باشگاه، رقص، کلاسای هنری و حتی یوگا خیلی بهتون کمک میکنه ریلکس بشین. میگه حالا که نمیشه بعد از عید، تابستون. گفتم، الان هم به عید و شادی هاش فکر کنین.

صدایش میزنند، دکتر را میبیند، دکتر این یعنی چی؟ اشک در چشمانش حلقه زده.



مادر شدن برای هر خانمی یک نوع ارضای روحی هست، امیدوارم همه ی اونایی که دوست دارن این لذت رو بچشن، به زودی مادر بشن.

در آخر، پذیرفتن خیلی اتفاقا، زندگی رو شیرین میکنه حتی اگه اون اتفاق خیلی بد باشه.


روز جهانی خانم ها مبارک.

سه‌شنبه 17 اسفند 1395 @ 14:35

گوشی و دل

چه دلهره ای در دلمان می افتد اگر،

گوشیِ  عزیز تر از جانمان

بر زمین بیافتد

ولــــی

ککمان هم نمگزد اگر

دلی بشکنیم...

سه‌شنبه 17 اسفند 1395 @ 11:22

شنیدنی ها...

( تعداد کل: 135 )
   1       2       3       4       5       ...       14    >>